تبليغاتX
وبلاگ جالب من
وبلاگ جالب من

سیگار هم فقط ماربارو کاغذی

 

ما تو تاریکی بهتر بلدیم لایی بکشیم اسمش اینه

                                                                                           " دایالوگی از خسرو شکیبایی در فیلم حکم"  

 

             

تا بوده همین بوده.

"حکم" را در سینما دیدم.پاییز ۸۳. چهار سال پیش. شش نفر بودیم. در سه تیم.

بگذار ماوقع را شرح دهم. عرض کردم در سه تیم.

تیم اول شامل دو دختر و دو پسر دانشجو -احتمالا پیام نور- بود که در طول داستانِ فیلم .خود در ته سالن داستانِ خود داشتند. حالا بماند که چند باری هم دختر توجه ام را از سکانس فیلم آقای کیمیایی به قوای جنسیم هدایت کرد, جیغ و عشوه ی.

تیم دوم شامل من می شد که کلاس زبان خارجه را فر داده بودم و پی مکان و مستقر در وسط سالن.

تیم سوم هم ـ نفهمیدم ـ جوان یا مرد میانسال معتادی بود که به بهای زیر یک تومان

مکان خوابی در "ردیف" جلوی تالار برای خودش "ریدیف" کرده بود. (آری برادر.ماهم در صنایع ادبی دستی بر آتش داریم .هر چند از دور. این تن بمیره جناس رو داشتی؟ نه. می خواهم بدونم داشتی؟)

 

 

فیلم دایلوگ هایی داشت ( میان پولاد ـ پسر آقای کیمیایی ـ در نقش هفتیر به دستِ فیلم و

خسرو شکیبایی در نقش رئیس خلاف ها یا همون گنگ خودمون.) بسیار تاثیر گذار.

و همین شد از ۸۴ که سی دی فیلم را گرفتم هر بار ـ با هر کی که فیلم رو دیدم گفتم این سکانس ها رو دستچین کنم و در وبلاگ خودم یا یکی از دوست هام ببایگانم (بایگانی کنم).

باشد که آیین نویی در وبلاگستان بچپانیم من باب پست های دایلوگی.

و این گونه شد که فراخی باطن از یک سو و فراخی باطن از سوی دیگر مانع آن شد که این مهم تحقق یابد.

 

 

در این میان سیامک سخت معتقد است فیلم حکم روی من نه تنها تاثیر منفی که بدآموزی داشته است و

همین شد که این یکی دو ساله خودت رو می چپونی تو بچه قرطی های مو فشن بنگ و باده ای و کی است که به فاک عظما روی.

مسلما نظر وی برای خودش محترم است و بس. بگذریم.

 

و اینگونه شد که با خبر فوت خسرو شکیبایی من دلم گرفت. بغض هم . شاید گریه هم . نمی دانم. شاید.

خانه ی سبز را دوست داشتم. بچه بودم. یعنی بیشتر صدای شکیبایی را دوست داشتم. درام کودکانه ی پایان داستان هم در آن زمان دلم را فشار داده بود.

زمانی که شکیبایی سریال بهانه ی پایانی کار را کوبیدن ساختمان و عریض کردن خیابان گفت هم .

و اینگونه شد که باز هم ما _ در واقع من _ متهم به این ننگ صحیح شدیم که

 تا حالا کجا بودی؟

یا

این روز ها برای من هم فقط فوت شدگان عزیزی می کنند . شما چطور؟

 

 پ ن : ناصر عبداللهی را یادت هست؟ قبل از مرگش طرفدارش بودی یا بعدش که حالا آرشیو کارش را جمع می کنی؟

پ ن : اتهامات وارده را می پذریم. یعنی مجبورم که بپذیرم. خوابم می آید . دیشب تا صبح در کار بودیم.

(فکرت رو اصلاح کن. در کار جوجه کباب.و ماست و شکلات و بنگ و اندی و چیپس و کورس و باده.)

پ ن : اینها همه قبول ولی از حق هم نگذریم چون من فقط اشتباهی بودم.

یعنی در این مورد خاص در مورد من اشتباه شد.

به خدا از سال 84 ...

خوابم می آید....

فراخی باطن...

مایه نشاط...

تا بعد

 

.

            

نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 4:34 PM توسط تیمور لنگ| |
 

 

خط  خطی دلتنگی از آن من.

نوشته ی چند خطی از آن من.

رفاقت  مافنگی از آن من.

 اعتیاد بنگی .

شیرکاکائو دنگی.

پیچوندن جیرینگی.

رنو پی کی کلنگی.

بنزین سهمیه بندی.

شبانه ی چند حرفی .

عقاید نو کانتی.

هر چی تو دلت خواندی.

 

 

نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 1:29 AM توسط تیمور لنگ| |
 

                                                                                            

 

احتراما

آقای نویسنده ی وبلاگ هات , فان و تاپ فایو     rahigh.blogfa.com  

 

 تنها ی بی سنگ صبور.

خونه ی سرد و سوت و کور.

توی شب هات ستاره نیست.

موندی و راه چاره نیست.

اگر چه هیچکس نیومد.

سری به تنهاییت نزد.

اما تو کوه درد باش.

طاقت بیار و مرد باش.

 

اگر بیای همون جوری که بودی.

کم میآرند حسودا از حسودی.

صدای سازم همه جا پر شده.

هر کی شنیده از خودش بی خوده.

 

رفیق من سنگ صبور غم هام.

به دیدنم بیا که خیلی تنهام.

هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم.

چه دنیای رو به زوالی دارم.

 

..........................................................

پی نوشت:اما خودم پر شدم از گلایه// هیچی ازم نمونده جز یه سایه.

پی نوشت: مجنونم و دل زده از لیلی ها// خیلی دلم گرفته از خیلی ها.

پی نوشت: بیا دریا رو بدزدیم دخترک.

 

   بی                                                                                                 

نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 1:54 AM توسط تیمور لنگ| |

 

 

 

 

امروز، ما _من و خودم_ در این مکان برای شما کمی قلم می فرساییم.

چنان که همواره بزرگان فرموده اند قلم بهترین فرسودنی هاست.

بفرساییم؟

استدعا دارم.

شما اول بفرسایید.

چشم ، حال که روز، روز فرسودن است علی رغم میل باطنی و در جهت نیل به اهداف شوم خود ، ما می فرساییم.

.....................................................................................................

 

پرده ی اول:

حضور مبارکتان عرض شود بزرگان هنوز نگفته اند

_در حقیقت در این مورد خاص خودشان مثل خر در گل مانده اند، یا به عبارتی من دارم برات می گم دادا_

امروز کمی در حوزه ی مسایل مربوط به عقل و جنون بحث می کنیم.

ما در اینجا محور x رابه عنوان فضای نمونه بحث و بازه ی صفر تا یک را محدوده ی فعالیت عقل در نظر می گیریم.(!)

با الهام از قاعده ی تقارن بازه ی صفر تا منفی یک (یا یک تا دو) متعلق به قلمرو جنون است.

ما که نه ولی دوستان اندیشمندی که سرشان به تنشان می ارزید برشی عمیقتر به عقل زده و بازه ی یک تا دو جنون را پله ی وارستگی

_ یا یک چیزی در همین مایه ها_ خواندند. (البت اسکل هایی هم از در عقب وارد زورخانه شده و بازه ی منفی یک تا منفی دو را... )

خوب این بزرگان هم اصولا بزرگتر هایی داشته اند _ پدری ، مادری ،عمه .عمو... _

وقتی سراغ انها رفتیم و از احوالاتشان جویا شدیم دیدیم کلهم درب دکان جنون را تخته کرده و در بازار دو تا سه تعقل دور می زنند.

عاقل . دیوانه ی عاقل . عاقل عاقل . احمق عاقل. عاقل عاقل عاقل. احمق عاقل احمق

همان طور که در نمودار بالا می بینید به پارادوکس و عددی با دور در گردش می رسیم.

همیشه همین گونه است. ولله مردم جهان رو که من ندیدم و نباید نظر بدم ولی ما ایرونی هر یک کلا یه سری پارادوکسیم که به صورت کاملا عجیب و پارادوکس وار دور هم جمع شده شده ایم

..................................................................................................

از من می شنوید بیایید این خزعبلات را بی خیالش شویم.

اصلا من در اینجا به عنوان مجری برنامه موضوع بحث را کلهم عوض می کنم

........................................................................................

پرده ی دوم:

 

 

 

بیایید با این سوال شروع کنیم که

به نظر شما دید جامعه ی ایرانی در مورد پدیده همج*نس بازی چیست؟

البته بزرگان ادبیات کهن اکثرا به جناب مغبچه ی باده فروش _اگر اسمش را اشتباه نکنم_ یا همان پسر بچه ی خوشگل مامانی قند نبات...(!) _ ارادت تام داشتند.

(حداقل در چند خطی از دیوانشان را بدان اختصاص داده اند)

بعدها اگر نیاز شد چند مثال هم برایت می آورم.

خوب همان طور که می بینیم این بحث هم در زبان نوشتاری ما_فارسی_ محلی از اعراب ندارد. چون جایی شنیده ام آدم های اینجوری (چه جوری؟!) در ایران که سهله ،در میان فارسی زبانان کره ی خاکی نداریم.

فقط نمی دانم چرا اون زمان ها ما که بچه بودیم_حالا نه که دست بر قضا ،بچه خوشگل هم بودیم _ هی بابا ننه هه دم ما رو می چیدند که هی فلانی(کامیون) تنهایی بیرون نرو. سه متر از درب خونه که دورتر بشی می دزدنت.

حالا غافل ازاینکه ما آقایی با گرایشات همج*نس خواهی _و زیرشاخه ی تخصصی اش کودک خواهی (!)_در کشور نداریم.

خوب خدا را شکر.

این خانوم خوشگل ها هم که نمی توانند به من طفل معصوم آزاری برسانند _اصولا از لحاظ مادی و هم معنوی در معذوریت قرار دارند_

خوب بابا جون. مامانی. در ایام طفولیتمون ما رو ول می کردین قاطی این خانم مانم ها _در و داف های سابق_ بلکم در ایام شباب این هوار بی دست و پا بار نمی آمدیم که برای یک مخ زنی ساده از سوژه مورد نظر _در محیط علمی تحصیلی دانشگاه_ ، دست به دامن رفیق شفیقی چون آرش شده و آن دلبند را شماره تلفن ( نمره ی سابق) به دست راهی کافی شاپ مربوطه کنیم.

پی نوشت: آخه تا کی می خواهی گردن آویز این و آن باشی پسر؟

پ ن : پاشو یه تکونی به خودت بده. داری پیر می شی کم کم.

واسه خاستگاری ات هم آرش رو می خواهی بفرستی جا خودت؟

پن:چرا که نه؟

why not?

 ..............................................................................

 

 پرده سوم:

 

http://xs.to/xs.php?h=xs129&d=08285&f=netherlands1820.jpg

پ ن : ین سایت های آپلود عکس هم ما رو ...

پ ن : میس یونیورس ۲۰۰۸ هلند و نیزلند هستند این عزیزان دل ما !

پ ن : به داف ما ـمریم خانم ـ هم می گویند جنس مونث.

پ ن : به اینها هم می گویند جنس مونث.

پ ن : اختلاف طبقاتی تا کجا ؟ 

 

نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 5:29 AM توسط تیمور لنگ| |
 

زین گونه ام که در غم غربت شکی نیست.

گر سرکنم شکایت هجران غریب نیست.

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش.

یارا

گز جان شکی هست و زه جانان شکی نیست.

 I m Coming Home

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 1:26 AM توسط تیمور لنگ| |
 

 

سن بالا میزنی منم بچه تم بیا بچه ات رو بغل کن.

نه هیچ مشکلی نداری گلم فقط بینی تو عمل کن.

 

 

پ ن : چه خز شدم من!

پ ن: این روزها کیه که خز نشده !

پ ن : ساسی مانکن/ رضایا/ بلایا / فجایا / بالام جان کجا بودی تو تا حالا؟

نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 1:45 PM توسط تیمور لنگ| |
 

عارضم خدمتان که در این برهه ی afterschool

سیستم رایانه ای ما دچار ویروس شده است تا دسته.

ما هم شدید ویرمان گرفته که به زودی زود در مورد  پرشس معروف _ یا به قولی استفهام انکاری_

"چه گونه می توان یک ... را دوست داشت؟ "

یک زری _در حد فهم و کمالات خودمان _ بزنیم تا دسته

پینوشت: کلا تا دسته

 

                                                                                        coming soon

نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 9:22 PM توسط تیمور لنگ| |
 

war

 

سلطان محمود از طلحک پرسید که جنگ در میان مردم چگونه واقع شود؟

گفت گه بینی و گه خوری.

گفت ای مردک چه گه خوری؟

گفت چنین باشد. یکی گهی خورد و دیگری جوابی دهد و جنگ میان ایشان واقع شود

 

Alarm

نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 1:29 AM توسط تیمور لنگ| |
 

سلام 

 

قرار بود بکنیم . کردیم.

احتراما قاب تازه تقدیم می شود به لوکاتونی. پودولسکی . آرژاوین و دیگر دوستانی که یاری رسان ما در ایام امتحانات بودند.

وسلام

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 1:50 PM توسط تیمور لنگ| |
 

 

 

به زودی در این مکان قالب متاخر نصب می شود

پ ن :و شاید هم نسف

پ ن : آقای بلاگفای محترم. نصب هر گونه آگهی در این مکان پیگرد قانونی دارد .

پ ن : و شاید هم خانوم بلاگفا.

پ ن : حالا کی دیده؟

                                          

                                            coming soon

نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 7:52 PM توسط تیمور لنگ| |