سیگار هم فقط ماربارو کاغذی
چند کشم غم و محن وه چلپی زه دست تو وه چلپی زه دست تو قصد دلم شکست تو آه ز چشم مست تو وه چلپی زه دست تو جای دگر تو سرخوشی با من بیدل آتشی وه که چه شوخ و سر کشی وه چلپی زه دست تو چند مرا فریفتی وز بر من گریختی خون دلم بریختی وه چلپی زه دست تو جور و جفا کنی کشم زهر فنا دهی چشم در بر یار مهوشم وه چلپی زه دست تو پند دهیم و نشنوی در پی دشمنان روی این همه حجت آوری وه چلپی زه دست تو با دگران وفا کنی جور وجفا به ما کنی بو که به ما عطا کنی وه چلپی زه دست تو خیزم و شب فغان کنم شور در این جهان کنم راز دلم عیان کنم وه چلپی زه دست تو محو شدم به شمس دین چند کنم فغان از این این دل گمشده ی غمین وه چلپی زه دست تو چند دهیم پند تو ما چو اسیر بند تو بیمزه ام ز قند تو وه چلپی زه دست تو وووووووووووووووووووووووووووو ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا او او او او او او او او او او او او ۱. دیوان شمس یا دیوان مولانا ؟ یا مولانا دیوانه ی شمس؟ مسئله این است ۲.جالبه. ۷۸۴ سال پیش شخصیتی پیدا میشه که یه همچنین مسئله ای رو (هم نشینی با شمس) تو این ابعاد بیان میکنه فارغ از سوظن (سوضن ؟ سو زن ؟ سوزان؟ ) ها و حرف و حدیثایی که تا همین امروز دنبالشه. ۳.به نظرم غزلیات شمس اصلا اون پیچیدگی ها و ابهام ها و رندی حافظ رو نداره . قصد مقایسه ندارم . چون نمی تونم این کار رو بکنم. یه چی شبیه موسیقی نیروانا و اسکرپینز. اسکرپز تو گام می زنه( اکثرا گامای معروف می مینر و لا و دو و سی ه ماژر) همه چی حرفه ای و تنظیم شدس. هر چی بیشتر علم موسیقی داشته باشی بیشتر مجذوبش میشی و ... در صورتی که نیروانا از این قید و بندها آزاده. تنها خواننده ایه که تو گام کار نمی کنه. دیوونس.عاصیه. سادیسمیه . وسط کنسرت با کله می پره تو تماشاگرا. کوکائین بازه.... ولی وسط اون شلوغی های فاز و آمپلی و جیغ و داد. اون ملودیه سادش به دله آدم می شینه( درست مثه مولانا؟ نیروانا؟ ) و شاید به همین دلیله که اکثر کنسرتای آگستیکه گروه های راک خیلی گل می کنه. نیدونم ۴. (( وه چلپی زه دست تو)) . دنبال واژه ی چلپی تو فرهنگ لغت گشتم چیزی دستگیرم نشد. نمی دونم شاید اسم شهری باشه یا حتی یه نوع نفرین و یا ... ۵. تو مقدمه ی دیوان شمس خوندم که مولانا می گفت این غزلایاتو واسه سر گرمی شاگردام و اصحابم و واسه اینکه زیاد بهم آویزون نشن و بذارن تو حال خودم باشم سرودم !!! پ ن://:~~ به نظرم این که آدم با ذلیل و حقیر شدن خودش کنار بیاد / خود نشانی از بزرگ شدن و روشن فکریه.
بیخبری زه حال من وه چلپی زه دست تو
نوشته شده در شنبه 6 اسفند1384ساعت
11:31 AM توسط تیمور لنگ| |
نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1384ساعت
9:36 AM توسط تیمور لنگ| |


